بلاگ شبيه درذکرمسائل مريم گلي

وبی گمان زندگی چیزی کم داشت اگر دیوانگی چاشنی آن نبود. نیچه

زود دیر می شود

"هو"

 

این روزا همه ش دلشوره می گیرم.بیشتر یعنی می ترسم از زود رسیدن... از زود انجام شدن هر چیزی. زور پختن غذا زود دوش گرفتن زود رفتن زود اومدن... زود دیر شدن

ذکرها آرامش بخش ترین دارایی های من هستند که هیچ پیچیدگی ای برام ندارند. 

لااله الا انت سبحانک انی کنت من الضالمین... الحمدلله الرب العالمین... بسم الله الرحمن الرحیم .... خدایا دوست دارم... دوست دارم. 

با مزه کردن طعم های مختلف زندگی فهمیدم پیچیدگی پیچیده حرف زدن و رفتار کردن احمقانه ترین رفتاره خنده داره زشته پوچه... آدامستو بجو. سنگ جلوی پاتو شوت کن. لباس بخر. کتاب بخون. زندگی کن و ادا اطوار چیه؟به چه دردی می خوره؟

 

خیلی وقته دلم یکی از این شال های عشق می خواد. خیلی دوست دارم. بندازم سرم همه جا برم . به همه لبخند بزنم. 

امسال هم نرفتم نمایشگاه کتاب. عیبی نداره. سیب زمینی هم نخوردم اونم عیبی نداره.نوش جون اونایی که رفتن و پول ته جیبشون برا سیب زمینی هم نگه داشتن

 

شنبه روز مادره. چقدر این روز رو دوست دارم. مامان من که وبلاگ منو نمی خونه ولی بهش اینجا هم تبریک می گم. به همه ی مامانا تبریک می گم... زود برم تا دلشوره نیومده سراغم. دلشوره ی زود تبریک گفتن.

 

 

 

 

+   مريم سرجه پيما ; ٥:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/٢/٢۱

again

"هو"

 

به بردیا که نگاه می کنم می فهمم چرا همه چیز یکجا و ناگهانی به دست نمی آد.چرا از بدو تولد قادر به راه رفتن و حرف زدنو حتی کنترل حرکاتمون نیستیم.تدریجی بودن تکامل رو می فهمم

به بردیا که نگاه می کنم می فهمم یادگرفتن از لحظه ی تولد شروع میشه نه از کلاس اول.

می فهمم چرا ترس در بچه ها وجود نداره که اگه بود هیچ حرکتی انجام نمی شد

تازه می فهمم چرا یه چیزایی مثل خندیدن ناخوداگاه از درون آدم می جوشه و اصلا یادگرفتنی نیست.

می فهمم میشه اکتسابات رو فرم داد.صیقل داد مثل چه جوری خندیدن یا چه جوری فکر کردن.حتی چه جوری زندگی کردن

وقتی بعد از هر چرخیدن دنبال آفرین آفرین های ما می گرده می فهمم چرا تشویق یه نیروی محرکه ی قویه 

از همه مهمتر اینکه فهمیدم برای شروع جدید و نقشه های جدید هیچ وقت دیر نیست وقتی می دونم که تکامل یه امر تدریجیه و میشه هر لحظه چیزی یاد گرفت مخصوصا اگر مشوق خوبی مثل پوریا آدمو همراهی کنه.

کلی فکر دارم. کلی نقشه

 

 

 

 

+   مريم سرجه پيما ; ٩:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٧/۱۳

نقطه

"هو"

 

 آرام آرام از تو دور می شوم خیلی دور ولی نه آنقدر که نفهمی نمی بینی ام

از تو دور می شوم و لی دستهایم را برای تو می گذارم نه روی تاقچه روی چشمهایت از پشت سر شاید هنوز گاهی دلت بخواهد مثلا غافلگیرت کنم

از تو دور می شوم ولی هیچ چمدانی با خودم نمی برم که سنگینی اش کشاکش آمدنو نیامدن را درونم ایجاد کند

می روم بی خداحافظی بی بوسه بی کاسه ی آب پشت سرم

می روم و در اولین ایستگاه می بینم سالهاست که انگار زنی دارد برایم دست تکان می دهد

می روم و فکر می کنم چرا بی نقطه سر هیچ خطی نمی شود رفت؟

 

 

 

 

 

+   مريم سرجه پيما ; ۱:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٦/۱٦

اثاث کشی

"هو"

 

داریم از این خونه می ریم. همین فردا

دلم برای اینجا تنگ میشه. حتی برای دادوبیدادهای خانوم رحیمی با پسرش یا قربون صدقه های بلند آقای طغرلی با لهجه ی شاهرودی که ساعت هفت صبح به نوه ی کوچیکش می رفت.برای پرهام و پدرام که ساعت دو ی بعد از ظهر تو طبقه ی بالای ما اسکوتر بازی می کردن.

احساس می کنم خونه ی بعدی بهتر از اینجاست...ه ه هوم م م م

آره حتما اونجا بهتره

+   مريم سرجه پيما ; ٧:٥٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢٤

فردا

"هو"

 

این آخرین سودوکوی من برای تو ،کمی بیشتر طول کشید.می خواستم از وقتم نهایت استفاده را ببرم .حتی از وقتی که هنوز نیستی برای بودنت.

 

نمی دانم کداممان بیشتر غافلگیر خواهیم شد. آنکه می گرید یا آنکه ... نمی دانم.

 

 

 

 

+   مريم سرجه پيما ; ٧:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/۳

← صفحه بعد
design by macromediax ; Powered by PersianBlog.ir